۳۹۲- آرزو...

حضورت را میان ِ لحظه‌هایم، آرزو کردم
تو را در عمق ِ احساسات ِ قلبم، جستجو کردم

شراب ِ ناب را، این نارفیقان نوش ِ جان کردند
من از خون ِ دل ِ خود، بادهء غم، در سبو کردم

مرا در لحظهء ماتم، رها بنمودی و رفتی
ندانستی چه سان، با درد ِ هجران ِ تو خو کردم

تو رفتی با رقیب و، من سرافکنده میان ِ خلق
نفهمیدی چگونه شرم، در پیش ِ عدو کردم

ز دل پرسیدم از دلدادگی، یکباره حاشا کرد
تو را با این دل ِ بی‌آبرویم، روبرو کردم

همه گفتند در دل دار، عشق و شور و شیدایی
نمی‌دانم چرا این عشق را، پیش ِ تو رو کردم

ندادم هیچ عذری را به دستت، تا بمانی تو
هر آنچه خواستی، نکته به نکته، مو به مو کردم

ولی رفتی از اینجا و، نبود عذری تو را لازم
شگفتا، من چه ناگه، خویش را بی‌آبرو کردم

ولی نه در حقیقت، این بُوَد خود، آبروی من
که چون رامین در این اشعار، با تو گفتگو کردم

/ 2 نظر / 10 بازدید
نگاره های دل

سلام قلمتان همواره نویسا باد[گل] راستی اول مرداد 89 روز جوان بر شما مبارک

هتل

زخم هاي پنهانت را چه دور از خانه، مي داني که تنها نيستي؟ امشب بيارام اي نور دلپذير تابستاني ديروزهاي تکه پاره، گذشته چه دوردست است