۳۹۵- باورهای بيهوده‌ام...

ميهمان تنهائی...
در ويرانه‌ای موسوم به محبس خاطرات...
تنهای تنها نشسته‌ام...
و باورهایم را مرور میکنم...

باور دارم که آب هست...
اما در پهنهء دریا...
نه در پيالهء من...

باور دارم که آفتاب هست...
اما در پهنهء آسمان...
نه در سینهء من...

باور دارم که عشق هست...
اما در شهر رویاها...
نه در پس‌کوچه‌های غربت این شهر آهنی...

باور دارم که من هستم...
اما جاری در رگهای حقیقتی تلخ...
نه در لابلای قصه‌های شيرين کودکانه...

کاش باورم اشتباه بود...

تنها جامی که از دستانت بگيرم...
مرا با آبی آب، روشنی آفتاب، شور عشق و شيرينی قصه‌های کودکانه پيوند خواهد داد...

/ 3 نظر / 17 بازدید
اثیره

نمی خواهم سهم تنهایی م را با کسی تقسیم کنم. عاشق تنهایی م هستم. ....... کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت

اثیره

«انما العاشقون مذبوحون» «عندباب الحبیب مطروحون» عاشقان کشتگان زنده دلند

هتل

گاه عاشقانه ام را پنهان خواهم ساخت. من چه بي شرمم اگر اين چشم را در صندوق مگذارم. اين چشم را فراموش خواهم كرد.