۳۹۷- اَنَ الْحَق...

ای آنکه به زندان ِ غم ِ عشقت، اسیرم
حیف است تو باشی و، من از غصه بمیرم

گر در هـمــه آفــاق بجویی، تو نیابی
هیچ عاشق و سرگشته و دلداده، نظیرم

روزی که سرشتند ز گِل، آدم ِ خاکی
آمیخته‌اند از گُل ِ عشق ِ تو، خمیرم

بی‌تاب بُوَد قلب ِ من از عشق ِ تو، دائم
هر چند جوانی شد و، افسرده و پیرم

دامان ِ تو سرشار، ز گلهای بهاریست
من خشک و بیابانی و بی‌آب و کویرم

شهزادهء لبخند و سُروری تو، ولی من
بر مملکت ِ غـصـه و اندوه، امــیـــرم

هر چند غنی باشم و، دارا و توانگر
بر خاک ِ در ِ خانهء معشوق، فقیرم

فریاد ِ «اَنَ الْحَق» زنم و، باک ندارم
اما چو غلامی به سرای تو، حقیرم

تو شهرهء آفاق، به طنّازی و نازی
من نیز به بیچارگی ِ خویش، شهیرم

هر شب، ز غمِ هجر تو، تا صبح بنالم
تا عرش ِ خدا خاسته، فریاد و نفیرم

چندان ز قضا و قدر ِ خویش، ملولم
کز زندگی پوچ و تباهم، همه سیرم

بشکن تو سرم را، که شفا هست، ولیکن
رحم آر، به احساس ِ چو دیبا و حریرم

آمد به شب ِ تار صدایی، که «اَنَ الْویْس»
اِسْمَعْ، اَنَ رامین و، کنون عید ِ غدیرم

گویند همه «اَشْهَدُ اَنْ لا...» به دمِ مرگ
رامینم و، وردم به زبان، «ویس»، بمیرم

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ونوس

آنروز که نالهء درد آشنای تو دعای سحرم شد آنروز که خطوط چهره ات نگار گر تابلوی زندگيم شد آنروز که چشمهای کم فروغت راهنمای کشتی طوفان زده ام در شب ظلمانی شد آنروز که سردی دستت گرمی وجودم شد آنروز که خيالت رويای شبانه ام شد و آنروز که احساس وجودت وجود بی وجودم شد رسالت نوشتن بر من وحی شد می نويسم و تنها از برای تو می نويسم

سایه

بسیار زیبا و با شکوه است . اما پر از تنهایی است زندگیت فروزان باد!

سایه

شانه های من ضعیف است . این سهم خیلی سنگین است...من از تنهایی میترسم .... فقط مردان برای عاشق شدن به یک لحظه نیاز دارند برای فراموش کردن یک عمر ! شراره عشقت پابرجا

سایه 2

مرا از ياد بردي تو تو را از دست دادم من و تو هرگز نفهميدي چه حس التماسي را در نگاهم بارور کردي و تو هرگز نفهميدي چه قلب ساده اي پشت غرور چشمهاي من نفس مي زد دلت هم پي نخواهد برد دل بيچاره ام هر شب به ياد، ياد شيرينت کنار اشک مي خوابد مرا از ياد بردي تو مرا ازياد بردي تو بدون اينکه دريابي،غرورم سايباني از نجابت داشت و تو هرگز ندانستي دلم،گنجينه زخم است من از چنگال اين زخم مقدس سخت مي ترسم و تو هرگز نفهميدي و تو هرگز نفهميدي،چه ذوقي داشت هربار سلامت راشنيدن تو را از دست دادم من و توهرگز نفهميدي کسي تا آخر عمرش برايت شعر خواهد گفت برايت شعر خواهد خواند کسي تا آخر عمرش برايت ((ان يکاد عشق)) خواهد خواند

سایه

ای خدا، ای فلک ، اسمم را دزدیدند!توی روز روشن !یکی بیاد به این بگه اسم من سایه است از تهرون خودمون مینویسم.سایه یک و دو نداره این سایه !عاشق خورشید و شعر های زیباست [عصبانی][ناراحت] سایه 2کیه؟[سوال]

سایه

این سایه فقط یه خورشید داره [اوه] اجازه است!مث سایه بیام و"ان الحق "بخوانم و وان یکاد برای دستان شما گویم .بضاعتم همین قدر است .بخوانم ! غم هر جا که رود سرزده آیدبه دلم /چه کنم خانه ی من بر سر راه افتاده است .سنجر کاشانی

سایه

سلام شاعر نوشتن یعنی خارج شدن از جمع مردگان .پس من برای شما مینویسم . من زنده ام. ان الحق را که میخوانم دستم سست میشه و همین جا می مانم میترسم آخر دستهایم در اینجا جا بماند. کامیاب باشید

اثیره

حکایت منصور بر سردار درویشی از منصور پرسید: عشق چیست ؟ گفت :امروز ؛فردا و پس فردا ببنی ! آن روز کشتندو دیگر روزبسوختندو سوم روزش بر باد دادند؛یعنی عشق این است.

هتل

گاه عاشقانه ات را پنهان كن بگذار نوشكفته گل در باغ جوانه زند. تو خفاشي تو ... تو چونان نقش زيبا بر كاشي

فائزه

ممنون میشم نظراتتون رو تو وبلاگم ببینم