۳۹۴- قصه‌های هزار و یک شب...

شب می‌شود، و درد ِ دلم باز می‌شود
یک قصه از هزار و یک شبم، آغاز می‌شود

دنیا سرای دل‌شدن و دل‌شکستن است
نه جای همدلی، که سرای گسستن است

روزی کِشند جسمِ تو را، روی دوش‌شان
روزی کُشند روح ِ تو را، با خروش‌شان

هر لحظه خاطریست، که ناشاد می‌شود
هر دم، امید ِ قافله، بر باد می‌شود

هر روز عاشقی، به عزایی نشسته‌است
هر لحظه بی‌گنه، به سزایی نشسته‌است

آنی دلی برای کسی، تنگ می‌شود
ناگه ببین چگونه، دلی سنگ می‌شود

بلبل ببین، کنارِ غنچهء گل، ناله می‌کند
گل از جفای خار، شیون ِ صدساله می‌کند

باران ِ اشک ِ ندامت، به چشم‌مان
تنها دفاع ِ دیدهء گریان، سرشک‌مان

از جام و کام و باده و میخانه، حرف نیست
حرفی اگر نباشد از اینها، شگرف نیست

از یاد رفت، تیشهء فرهاد ِ کوه‌کن
از دست رفت، جلوهء شیرین ِ خوش‌سخن

مجنون، جنون ِ خویشتن از یاد برد هم
لیلی، کجاوه به نسیان سپرد هم

حرفی نشد ز ناله و فریاد ِ ویس نیز
رامین هم این میانه، شد از یاد ِ ویس نیز

وقت ِ سرودن است، بیا هم‌نوا شویم
با نغمه‌های مرغ ِ چمن، آشنا شویم

روزی صدای قلب ِ تو، با من یگانه بود
یا شاید آن صدای دروغین، بهانه بود

اما کنون تو با دگری، هم‌نوا شوی
شاید برای آتش ِ قلبی، دوا شوی

من میروم ز کوی تو، با دل‌شکستگی
با کوله‌بارِ خجلت و، با سرشکستگی

شاید قضا و قسمت ِ من «آه ِ» دیگریست
شاید به آسمان ِ شبم، ماه ِ دیگریست

باران، ادای چشمِ مرا، مشق می‌کند
تصویر عاشقی، به صورتک ِ عشق می‌کند

آه ای خدا، برای چه‌ام آفریده‌ای؟
این سرنوشت ِ شوم، برایم گزیده‌ای؟

من خاک ِ سرد بودم و گِل، یا کُلوخ و سنگ
اکنون شدم به سینه، دلی تنگ ِ تنگ ِ تنگ

افسوس ِ این زمانه، مرا کشت، عاقبت
اندوه و غم شکسته، مرا پشت، عاقبت

امشب چرا، قلمم گریه می‌کند؟
اندوه ِ سالیان، به دلم سایه می‌کند؟

پایان ِ راه، ای دل آواره، دور نیست
آخر برای چه، دلم اصلاً صبور نیست؟

آید به گوش ِ خلق، ز آهم ترانه‌ای
دستم دهد، برای نبودن بهانه‌ای

خیزم ز جای و، کاسهء آبی بیاورم
از بهرِ چوب ِ دار، طنابی بیاورم

قدری دعا و، راز و نیازیّ و، نیّتی
یک تکه کاغذی، که نمایم وصیتی

پایان ِ قِصه‌های من، امشب فرا رسد
هم غُصه‌های زندگی‌ام، انتها رسد

امشب، تمامِ حجمِ سکوتم، صدا شود
فریاد و آه و نالهء من، تا خدا شود

بر گردنم طناب، دمی بوسه میزند
سنگی گران، به پیکرهء کوزه میزند

یک لحظه، یک صدا، و پس از آن فقط سکوت
مصداق ِ آیه‌ای که، هُوَ الْحَیّ لایَمُوت

آری، دوباره شود ساکت و خموش
این بی‌پناه ِ دربدرِ خانمان‌بدوش

بر خاک ِ گور ِ من، گذری کن تو گاهگاه
از بیکران ِ غربت ِ رامین، کمی بکاه

/ 3 نظر / 39 بازدید
ستاره

خیلی عالیه

سایه

میشود ای دوست آیا آن نگاهت را خرید؟ یا برای آسمان ها روی ماهت را خرید؟ من دلم لبریز از آشوب و زنگار و غم است می شود آینه وش یک لحظه آهت را خرید ؟

هتل

با برف مي آيم تا بر شانه هاي تو مصلوب شوم تا بر فرق تو خيزاب هاي اردن باشم. مي روم اما نخواهم مرد تا ننوشانمت واپسين رمق جامم را