آه...
فروزان... ![]()
فروزان...
فروزان...
فروزان...
فروزان...
فروزان...
فروزان...
فروزان...
فروزان...
فروزان...
زیبا نگاه کردن به مسائل ساده و روزمره زندگی... نعمتی هست که خدا به هر کسی نداده... فقط در نگاه بعضیها به ودیعت گذاشته شده... لینکی رو یکی از دوستان برام فرستاد که یه نوع نگاه ساده ولی بسیار عمیق و زیبا به یه عشقبازی گذرا مثل یک بوسه رو چنان با کلماتی عامیانه و در چند جملهء کوتاه به تصویر کشیده بود که حسرتش تا ابد به دلم موند... نه حسرت این نوع نگارش... بلکه حسرت این نوع عشقبازی ساده و بیریا... ببینید چه زیبا گفته:
«
Lazy Days
سیگار را، اگر چیز دو نفره ای بود، میشد در خلوتهای دو نفره از دو طرف کشید
مثل شکلات اینقدر از دو طرف ملچ مولوچ
مثل چوب شور اینقدر از دو طرف خرش خوروش
تا ماچ و موچ
چهارشنبه، 11 مرداد، 1385 | 2:37
»
برگرفته از وبلاگ زیبای http://acetaminophen.persianblog.ir
---
خُب... ماچ و موچو بذاریم واسه کسایی که سهمشون از زندگی عشقبازیه... خودمون برگردیم به سهم همیشگی خودمون از زندگی...
---
امشبم لیل ِ وفات است و، شب ِ یاسین است
سوره و حمد و دعائیّ و، سپس آمین است
خاک ِ گورم، که همه جان به فدایش بادا
با تن ِ خاکی ِ من، دوستیاش دیرین است
رسم این بوده که صیاد، کند صید شکار
مثل مرغی که، به چنگال ِ یکی شاهین است
گو به فرهاد، دگر کوه مکن، تیشه مزن
کآنچه ماندهاست بجا، خاطرهء شیرین است
عشق را گو که اگر، رسم ِ تو خونخواری هست
نزد ِ رامین به طلب شو، که دلش خونین است
اگرم کرد جفا، یار، بگویش مهراس
دل قوی دار، که این بنده دلش بیکین است
لحظهء مرگ فرا میرسد و، وقت کم است
اشهدی گویم و، تا جان به تنم آذین است
اَشْهَدُ اَنَّ که معشوق نباشد جز ویس
هر کسی خواست بگوید، که فلان بیدین است
آن یکی راست شود، خم شود و ذکر کند
دل ِ من نیز به این کیش و، بدین آئین است
به خیالم شده کامشب، شدهام مهمانت
جام در دست و به لب، بادهء گلنوشین است
جگرم سوزد و، من در عجبم کز غم توست؟
یا که این بادهء خونرنگ ِ تو، زهرآگین است؟
شاد باش ای که مرا، جامه کفن ساختهای
در عوض جامهء تو، اطلسی و سیمین است
ترسم این نیست که آخر، تک و تنها ماندم
خانه خالیست ز تو، نکته فقط در این است
تو شکربار شدی در همه دوران، حافظ
رشک اکنون تو مبر، کاین شکر از رامین است
و اما یک سال...
که برای من چون عمری گذشت...
و اکنون پیر و فرتوت، به آرزوهای خیالی میاندیشم...
که در رویاهایم تبلور یک عشق جاودانه بود...
آرزوها ملالانگیزند...
من بزرگترین آرزویم را...
در بیرحمی انتظاری تلخ، به دار آویختم...
آرزوی با تو بودن را...
ای آنکه به زندان ِ غم ِ عشقت، اسیرم
حیف است تو باشی و، من از غصه بمیرم
گر در هـمــه آفــاق بجویی، تو نیابی
هیچ عاشق و سرگشته و دلداده، نظیرم
روزی که سرشتند ز گِل، آدم ِ خاکی
آمیختهاند از گُل ِ عشق ِ تو، خمیرم
بیتاب بُوَد قلب ِ من از عشق ِ تو، دائم
هر چند جوانی شد و، افسرده و پیرم
دامان ِ تو سرشار، ز گلهای بهاریست
من خشک و بیابانی و بیآب و کویرم
شهزادهء لبخند و سُروری تو، ولی من
بر مملکت ِ غـصـه و اندوه، امــیـــرم
هر چند غنی باشم و، دارا و توانگر
بر خاک ِ در ِ خانهء معشوق، فقیرم
فریاد ِ «اَنَ الْحَق» زنم و، باک ندارم
اما چو غلامی به سرای تو، حقیرم
تو شهرهء آفاق، به طنّازی و نازی
من نیز به بیچارگی ِ خویش، شهیرم
هر شب، ز غمِ هجر تو، تا صبح بنالم
تا عرش ِ خدا خاسته، فریاد و نفیرم
چندان ز قضا و قدر ِ خویش، ملولم
کز زندگی پوچ و تباهم، همه سیرم
بشکن تو سرم را، که شفا هست، ولیکن
رحم آر، به احساس ِ چو دیبا و حریرم
آمد به شب ِ تار صدایی، که «اَنَ الْویْس»
اِسْمَعْ، اَنَ رامین و، کنون عید ِ غدیرم
گویند همه «اَشْهَدُ اَنْ لا...» به دمِ مرگ
رامینم و، وردم به زبان، «ویس»، بمیرم
او رفت...
و میدانم...
روزی فرا خواهد رسید که...
قرعهء فال، به نام من ِ دیوانه زنند...
این روزها...
در خلوتگاه این دل ِ غمگینم...
دردی غریب احساس میکنم...
گویی سرپنجهء مرگ...
در گریبانش چنگ انداخته است...
چه کسی میداند؟...
شاید شیرینترین روز، نزدیکتر شده باشد...
---
این شعر رو باید خیلیهاتون شنیده باشین... خوریانی خونده نه؟... منم دوسش دارم خیلی...
---
میمیرم برات...
میمیرم برات...
نمیدونستی میمیرم بی تو... بدون چشات...
رفتی از برم...
نمیدونستی که دلم بسته... به ساز صدات...
آرزومه که میدونستی که من... میمیرم برات...
میمیرم برات...
میـــــــــــــــــــمیرم...
عاشقم هنوز...
عاشقم هنوز...
نمیخواستی که بمونی یا بسوزی... به ساز دلم...
گفتی من میرم...
تو میخواستی بری تا فرداها... گل ِ خوشگلم...
برو راهی نیست تا فرداها... از آب و گلم...
از آب و گلم...
گل ِ خوشگلم...
سفرت بخیر...
اگه میری از اینجا تک و تنها... تا یه شهر دور...
تا یه شهر دور...
برو که رفتن، بدون ِ ما میرسه... به یه دنیا نور...
برو که رفتن، بدون ِ ما میرسه... به یه دنیا نور...
به یه دنیا نور...
میمیرم برات...
سفرت بخیر...
برو گر شکستی ز من... میتونی دوباره بساز...
دوباره بساز...
از دلی شکسته... ناامید و خسته... تو باز غرور...
از دلی شکسته... ناامید و خسته... تو باز غرور...
تو بازم غرور...
میـــــــــــــــــــمیرم...
نمیخوام بیای...
نمیخوام میون ِ تاریکی من... تو حروم بشی...
نمیخوام ازت...
نمیخوام مثل ِ یه شمع بسوزی برام... تا تموم بشی...
برو تا بزرگی میخوام که فقط... آرزوم بشی...
آرزوم بشی...
عاشقم هنوز...
میمیرم برات...
نمیدونستی میمیرم بی تو... بدون چشات...
رفتی از برم...
نمیدونستی که دلم بسته... به ساز صدات...
آرزومه که میدونستی که من... میمیرم برات...
میمیرم برات...
ميهمان تنهائی...
در ويرانهای موسوم به محبس خاطرات...
تنهای تنها نشستهام...
و باورهایم را مرور میکنم...
باور دارم که آب هست...
اما در پهنهء دریا...
نه در پيالهء من...
باور دارم که آفتاب هست...
اما در پهنهء آسمان...
نه در سینهء من...
باور دارم که عشق هست...
اما در شهر رویاها...
نه در پسکوچههای غربت این شهر آهنی...
باور دارم که من هستم...
اما جاری در رگهای حقیقتی تلخ...
نه در لابلای قصههای شيرين کودکانه...
کاش باورم اشتباه بود...
تنها جامی که از دستانت بگيرم...
مرا با آبی آب، روشنی آفتاب، شور عشق و شيرينی قصههای کودکانه پيوند خواهد داد...
شب میشود، و درد ِ دلم باز میشود
یک قصه از هزار و یک شبم، آغاز میشود
دنیا سرای دلشدن و دلشکستن است
نه جای همدلی، که سرای گسستن است
روزی کِشند جسمِ تو را، روی دوششان
روزی کُشند روح ِ تو را، با خروششان
هر لحظه خاطریست، که ناشاد میشود
هر دم، امید ِ قافله، بر باد میشود
هر روز عاشقی، به عزایی نشستهاست
هر لحظه بیگنه، به سزایی نشستهاست
آنی دلی برای کسی، تنگ میشود
ناگه ببین چگونه، دلی سنگ میشود
بلبل ببین، کنارِ غنچهء گل، ناله میکند
گل از جفای خار، شیون ِ صدساله میکند
باران ِ اشک ِ ندامت، به چشممان
تنها دفاع ِ دیدهء گریان، سرشکمان
از جام و کام و باده و میخانه، حرف نیست
حرفی اگر نباشد از اینها، شگرف نیست
از یاد رفت، تیشهء فرهاد ِ کوهکن
از دست رفت، جلوهء شیرین ِ خوشسخن
مجنون، جنون ِ خویشتن از یاد برد هم
لیلی، کجاوه به نسیان سپرد هم
حرفی نشد ز ناله و فریاد ِ ویس نیز
رامین هم این میانه، شد از یاد ِ ویس نیز
وقت ِ سرودن است، بیا همنوا شویم
با نغمههای مرغ ِ چمن، آشنا شویم
روزی صدای قلب ِ تو، با من یگانه بود
یا شاید آن صدای دروغین، بهانه بود
اما کنون تو با دگری، همنوا شوی
شاید برای آتش ِ قلبی، دوا شوی
من میروم ز کوی تو، با دلشکستگی
با کولهبارِ خجلت و، با سرشکستگی
شاید قضا و قسمت ِ من «آه ِ» دیگریست
شاید به آسمان ِ شبم، ماه ِ دیگریست
باران، ادای چشمِ مرا، مشق میکند
تصویر عاشقی، به صورتک ِ عشق میکند
آه ای خدا، برای چهام آفریدهای؟
این سرنوشت ِ شوم، برایم گزیدهای؟
من خاک ِ سرد بودم و گِل، یا کُلوخ و سنگ
اکنون شدم به سینه، دلی تنگ ِ تنگ ِ تنگ
افسوس ِ این زمانه، مرا کشت، عاقبت
اندوه و غم شکسته، مرا پشت، عاقبت
امشب چرا، قلمم گریه میکند؟
اندوه ِ سالیان، به دلم سایه میکند؟
پایان ِ راه، ای دل آواره، دور نیست
آخر برای چه، دلم اصلاً صبور نیست؟
آید به گوش ِ خلق، ز آهم ترانهای
دستم دهد، برای نبودن بهانهای
خیزم ز جای و، کاسهء آبی بیاورم
از بهرِ چوب ِ دار، طنابی بیاورم
قدری دعا و، راز و نیازیّ و، نیّتی
یک تکه کاغذی، که نمایم وصیتی
پایان ِ قِصههای من، امشب فرا رسد
هم غُصههای زندگیام، انتها رسد
امشب، تمامِ حجمِ سکوتم، صدا شود
فریاد و آه و نالهء من، تا خدا شود
بر گردنم طناب، دمی بوسه میزند
سنگی گران، به پیکرهء کوزه میزند
یک لحظه، یک صدا، و پس از آن فقط سکوت
مصداق ِ آیهای که، هُوَ الْحَیّ لایَمُوت
آری، دوباره شود ساکت و خموش
این بیپناه ِ دربدرِ خانمانبدوش
بر خاک ِ گور ِ من، گذری کن تو گاهگاه
از بیکران ِ غربت ِ رامین، کمی بکاه
در انحنای عبوث ِ کوره راه ِ خستهء بیبازگشت...
دوباره، دلتنگی، غريبانه میپيچد...
تا از نظرها پنهان شود...
با عالمی اندوه...
با عالمی افسوس...
با عالمی من...
کی به انحنای غربت این راه میرسم؟...
شايد فردا...
شايد ساعتی ديگر...
حضورت را میان ِ لحظههایم، آرزو کردم
تو را در عمق ِ احساسات ِ قلبم، جستجو کردم
شراب ِ ناب را، این نارفیقان نوش ِ جان کردند
من از خون ِ دل ِ خود، بادهء غم، در سبو کردم
مرا در لحظهء ماتم، رها بنمودی و رفتی
ندانستی چه سان، با درد ِ هجران ِ تو خو کردم
تو رفتی با رقیب و، من سرافکنده میان ِ خلق
نفهمیدی چگونه شرم، در پیش ِ عدو کردم
ز دل پرسیدم از دلدادگی، یکباره حاشا کرد
تو را با این دل ِ بیآبرویم، روبرو کردم
همه گفتند در دل دار، عشق و شور و شیدایی
نمیدانم چرا این عشق را، پیش ِ تو رو کردم
ندادم هیچ عذری را به دستت، تا بمانی تو
هر آنچه خواستی، نکته به نکته، مو به مو کردم
ولی رفتی از اینجا و، نبود عذری تو را لازم
شگفتا، من چه ناگه، خویش را بیآبرو کردم
ولی نه در حقیقت، این بُوَد خود، آبروی من
که چون رامین در این اشعار، با تو گفتگو کردم
همه چیز شاید یک اتفاق ساده بود...
لغزیدن نگاهم...
بر زلال احساست...
و تپیدن دلم...
که التماسی نورانی در خود داشت...
و آری...
آنجا، من قربانی شدم...
و تو الههای بودی...
که این قربانی شایستهء آن نبود، میدانم...
و آری...
من تمام شدم...
به همین سادگی...
ز خون ِ قلب ِ من، این روزگار گُلگون باد
ز اشک ِ چشمِ من، این جویبار هامون باد
بدان که هرکه، در این روزگارِ بیمقدار
اسیرِ رنگ ِ تعلّق نگشت، قارون باد
نوشت بر دل ِ مجنون، به خطّ ِ خوش لیلی
نمانده دل به دو عالم، جز آنکه مجنون باد
اسیرِ عشق ِ تو بادا، دل ِ شکستنیام
به جُرمِ عشق ِ الهی، به حبس ِ هارون باد
همیشه زورق ِ دل، سر به موجها کوبد
چرا که منزل ِ جانان، به شطّ ِ جیحون باد
چنان به غمزهء مستانه، دل ربود از ما
که تا به روزِ قیامت، اسیر و افسون باد
بیا و آیهء عشقی بخوان، ز حضرت ِ دوست
هر آنکه شُبهه کند، زین میانه بیرون باد
خدا خدا که نمودی، نیامدت پاسخ
مگر جواب ِ تو، دست ِ خدای آمون باد
به جرمِ آنچه نکردی، به پای دار روی
که این روش به زمانه، بنای قانون باد
بیا تو ای مَلَکُ الْموت، خود بمیرانم
بدان که روح ِ مَنَت، جاودانه مدیون باد
و روزِ نحس ِ ولادت، که تسلیت بادم
و روزِ خـوب ِ وفاتم، سعید و میمون باد
همیشه غربت و اندوه و بیقراری و هجر
رقم زدند که قلبم، هماره محزون باد
تمامِ حسرت و اندوه، سهمت ای رامین
و جامِ دیده و قلبت، همیشه پر خون باد
مرا در شب گم نکنی، رفيق...
من دلم...
همرنگ ِ شب...
همرنگ ِ سرنوشتم...
همرنگ ِ آرزوهایم...
سياه ِ سیاه است...
مگذار غريبتر از اين...
در جادهء ناکامی...
برجای بمانم...
يادت باشد...
هميشه دستان ِ نحيفی را...
در وسعت ِ دستان ِ مهربانت...
احساس کنی...
اگر احساس نکردی...
بدان در جائی...
از اين جادهء پر پيچ و خم ِ بيرحم...
جايم گذاشتهای...
نه این زمانه کسی، عشق را سزاوار است
ولی هرآنکه ببینی، به آن گرفتار است
نمانده از دل و از عشق، در جهان اثری
به غیر سایه، که آن نیز نقش ِ دیوار است
هرآنکه در سفرِ عاشقی، فریب کند
حوالتش به جهنم، و شعلهء نار است
نه جای عذر و بهانهاست، نه مجال ِ دروغ
به دادگاه ِ الهی، نه چاره انکار است
هجومِ حسّ ِ غریبی، به سینه چنگ انداخت
گمان کنم که طلسمی، دوباره در کار است
و باز شب شد و، تکرارِ قصههای شبم
دو چشمِ اشکفشان، تا سپیده بیدار است
تو ای طبیب تن ِ سالمم، مشو غَرّه
چرا که این دل ِ مسکین، همیشه بیمار است
مگیر دامن ِ خود از من، ای گُل ِ اُمّید
بدان که هر گُل ِ این باغ، زینتش خار است
همیشه ساختن و سوختن، به شیوهء شمع
حکایت ِ من ِ دلخسته، عین سیگار است
هزار لعنت و نفرین به این دلم، که مُدام
ز حُزن و حسرت و اندوه و غصه سرشار است
میان ِ غربت و اندوه و رنج، مدفون گشت
شبیه پیکرِ بیجان، که زیرِ آوار است
و مانده خاطرهها از غمت، به رخسارم
شمارِ خاطره، بیرون ز حدّ ِ آمار است
نشان ِ موی سپید و، دو چشمِ کم نورم
و چین ِ صورت ِ من، زین نمونه آثار است
و نیست در دل ِ غمدیده، نورِ اُمّیدی
و زنده ماندن ِ من هم، به حکمِ اجبار است
که گفته بیگناه، سرش پای دار رَوَد؟
بیا ببین سرِ رامین، چگونه بر دار است
|
هندونه به شرط چاقو... زندگی به شرط خنده... |
ناخنک نزنینها... این شیرینی مخصوصه... |
|
|
|
باورم شده که دیگه...
قصهء ما ناتمومه...
انگاری از جنس ِ بُغضه...
در سکوت و بیکلومه...
آره میدونم جوونی...
مثل غنچهها میمونی...
میدونم آخر راهم...
میدونم، تو هم میدونی...
بهار زندگی من...
همیشه شکل پائیزه...
وقت ِ گلدادن گلها...
برگ ِ شاخهها میریزه...
یکی میگفت عشق دروغه...
مثل آدما تو قصه...
ولی شعلههاش همیشه...
داره تو دلها میرقصه...
چرا اینقدر عشق غریبه...
مثل من تو این خیابون...
تک و تنها، گیج و حیرون...
همیشه بیسر و سامون...
غصهخوردن توی غربت...
توی تنهایی نشستن...
عاقبت بیکس و تنها...
مثل آئینه شکستن...
بازم ابرا غصهدارن...
باز دارن هوای بارون...
و صدای چیکچیکاشون...
داره میاد توی ناودون...
بازم آسمون ِ ابری...
دل ِ آسمون گرفته...
چشای بارونی تو...
هنوزم یادم نرفته...
عاشقای فصل پائیز...
تو خیابونا دوباره...
بعضیها پیاده بودن...
بعضی، مثل ما سواره...
برام از خدا میگفتی...
روزهایی که رفته از یاد...
دست ِ تو، تو دستای من...
موهاتم، تو دستای باد...
دل ِ تو که بیقرار بود...
اشک ِ چشماتو، رو میکرد...
دست ِ من، برفپاککنت بود...
هی اونا رو، پارو میکرد...
یادمه تو پارک پرواز...
من و تو بودیم، خدا بود...
دلهامون پر از شقایق...
آخه کی از هم جدا بود؟...
حالا بعد از اینهمه اشک...
میگی چشم بروت ببندم؟...
بی تو آخه مگه میشه؟...
که به این دنیا بخندم؟...
گاهی از خودم میپرسم...
چرا سهمِ من همین بود؟...
تو میون آسمونها...
سهمِ من ولی، زمین بود...
این روزا فصل ِ بهارو...
دیگه دوست ندارم اصلا...
تا میگن زن، زود میگم که...
باشه باشه، حتما حتما...
ولی تو میای بیادم...
نصف دیگهء وجودم...
دل ِ تو، مُهرِ نمازم...
جای سجده و سجودم...
یاد ِ رستوران ِ رامین...
یاد ِ تابلوی خیابون...
یاد ِ خاطرات ِ مبهم...
یاد ِ اشکای فراوون...
یاد ِ عکس گرفتنامون...
یاد ِ پیتزا خوردنامون...
یاد ِ لحظههای شیرین...
یاد ِ باهم بودنامون...
یاد ِ کاشیهای حموم...
خونههای نمیهکاره...
یاد ِ کوچه، یاد ِ مسجد...
یاد ِ تلفن ِ اداره...
آخه کی فکرشو میکرد؟...
که بدون تو، برم من...
یه کاسه آب نمیاری؟...
عزیزم، مسافرم من...
واقعا سختمه رفتن...
اما راهی هم نمونده...
میرم، اما جا گذاشتم،
دلمو... پیشت نمونده؟...
حالا من یه اتفاقم...
که روزی صد بار میافته...
شدم عادت واسه مردم...
مثل حرفایی که مُفته...
مثل قاب ِ عکس ِ خالی...
به تن ِ دیوار نشستم...
جای عکسهای تو، خالی...
توی قاب ِ سرنوشتم...
باز از اون حرفا زدم من...
چرا آدم نمیشم من؟...
ای خدا برس به دادم...
تا ز غم، راحت بشم من...
صدای زنگ ِ بد آوای یک ساعت...
عبورِ عقربکهایی که میرقصند...
هجومِ نورِ بیرحمی...
درون ِ مردمکهای سیاه ِ ریزِ چشمانم...
به من گوید که، روزی دیگر از ایّامِ عمرم، باز شد آغاز...
***
کمی در تخت میلولم...
از این دنده، به آن دنده...
از این پهلو، به آن پهلو...
نفیری، غرغری، خمیازهای...
از گوشهء چشمم...
نگاهی میکنم بر صفحهء ساعت...
نمیداند کسی این را که من...
از صفحهء آن ساعت ِ رومیزی خود...
سخت بیزارم...
نمیداند که او هر صبح چون خوابم، صدایم میکند...
از لذّت ِ رویای شیرینم، جدایم میکند...
با سختی ِ یک روزِ دیگر، آشنایم میکند...
***
از جای میخیزم...
و آبی میزنم، بر صورت و دستم...
که خواب ِ نازنینم، از دو چشمم دست بردارد...
مروری مینمایم صورتم را، در وضوح ِ قلب ِ آئینه...
بله...
باید تراشیدش...
تمیزش کرد...
صافش کرد...
***
و تیغی تیز در یک دست و، در آن دست آئینه...
جنون ِ فکر جذّابی، به یک آن، راه میجوید به ذهن ِ من...
گمانم میرسد آن تیغ، با رگ اُلفتی دارد...
و با خون نیز، میثاقی...
و راحت میشود آدم...
از این دنیا و ما فیها...
از عشق و، هرزعشقیهای انسانها...
ریا و مکر و تزویر و فریب و جهل و خونخواری...
خیانت، حیلهورزی...
عهد و پیمان را شکستن...
هرز دیدن...
هرز خوردن...
هرز کردن...
هرز ماندن...
هرز رفتن...
***
زین میان ناگه...
خیالش باز پیدا میشود، در لحظهء آخر...
نگاهش در خیالم، با دو چشمم راز میگوید...
نگاهش التماسی را به لب دارد...
و نجوا میکند با دست ِ من «نه... نه»...
و آنگه دست ِ من، ناگاه میلرزد...
و قلبم نیز...
خراشی روی صورت میکشد، با هالهای قرمز...
به قلبم نیز...
و این تصویر، روی چهرهام برجای میماند...
که تا صبحی دگر، صورت تراشم باز...
***
صدای تیکتاک ِ ساعت منفور رومیزی...
مرا بیرون کشد، از عالم رویائی خود باز...
به صورت کف زدن...
وآنگاه، تیغ ِ تیز بر صورت کشیدن...
بعد از آن، یک بارِ دیگر هم...
مروری داشتن بر پهنهء صورت، درون ِ قلب آئینه...
تمامِ چینهای صورتم، اینک نمایان گشتهاند انگار...
مثال ِ چینهای دامن ِ زیبای محبوبم...
چه آن زیبا...
چه این پژمرده و غمگین...
و دستم میرود تا شانه را، از میز بردارم...
نگاهم توی آئینه، به مویم خیره میماند...
یکی تیره... یکی روشن...
به عکشس، بخت ِ من تاریک...
زمانی خواهد آمد، نیک میدانم...
که حتی تاری از موی سیاهی، بر سرم باقی نمیماند...
به بخت ِ نامرادم، میفرستم لعن و نفرین چند...
***
زمان شد، باز دیرم شد...
به سرعت کفش میپوشم...
و پای از خانه بیرون مینهم...
با تلخکامی، مو سپیدی، رو سیاهی...
لحظهها را میشمارم، تا به خانه باز گردم...
لحظهها را میشمارم باز، تا تاریکی مطلق...
دوباره میروم من، با دلی آکنده از حسرت...
درون رختخواب خویش میخوابم...
که تا تنها، درون ِ قبرِ بیهمتای خود، آرام گیرم من...
دوباره خواب ِشیرینی مرا، با خود به رویا میبرد...
آنسوی رویاهای فردا میبرد...
آری، دوباره خواب...
این تنها پناه ِ دلخوشیهایم...
مرا با خویش همپا میبرد، تا شهرِ رویاها...
برایم هرچه خواهم، میخرد...
لوسم کند، چون کودکیهایم...
و من آرام میگیرم...
و من آرام میگیرم...
و تمرین میکنم آرام ماندن را...
درون ِ خانهء تاریک و تنگی را، که خواهم داشت...
***
و آن ساعت...
و آن ساعت، که نفرین ِ دو عالم بر وجودش باد...
میتازد به سوی صبح، با سرعت...
و میدانم که فردا صبح، ساعت میشود شش باز...
صدای زنگ بد آوای آن ساعت...
عبورِ عقربکهایی که میرقصند...
هجومِ نورِ بیرحمی...
درون ِ مردمکهای سیاه ِ ریزِ چشمانم...
به من گوید که، روزی دیگر از ایّامِ عمرم، میشود آغاز...
کمی در تخت میلولم...
از این دنده به آن دنده...
از این پهلو به آن پهلو...
...
...
...
...
و یک تکرار ـ بیهوده...
و یک تکرار ـ بیهوده...
...
ای مهرِ من، کم ناز کن، ای نازِ من، آواز کن
چون مرغکان ِ آسمان، تا اوج ِ دل پرواز کن
شهزاده، تاج ِگُل بسر، بانوی گیسو تا کمر
اینک منم اینسوی در، برخیز و در را باز کن
در سینه شوری آفرین، در دیده نوری آفرین
جشن و سروری آفرین، عشقی ز نو آغاز کن
بر چینی ِ دل سنگ زن، بومِ دلم را رنگ زن
چنگ ِ دلم را چنگ زن، امشب نوایی ساز کن
ای دُرِّ ماهیگوش ِ من، ای طفل ِ بازیگوش ِ من
با پچپچی در گوش ِ من، سرّی بگوی و راز کن
بر حافظِ شیرینسخن، کن اقتدا جانان من
بر لب «یَکاد»ی بگذران، بیواهمه افراز کن
از خاک ِ سردی خوان مرا، چون برگ ِ زردی خوان مرا
بر نعش وردی خوان مرا، چون لعبتی طنّاز کن
بر دیده مهمانی تو هم، پیروزِ میدانی تو هم
وین مُلک ِ دل را کُلُّهُم، با عشوهای احراز کن
از شب نبودم حاصلی، گشتم چو دور باطلی
آمد سپیده یا علی، ای ناز، کمتر ناز کن...
در سینه سودا کن مرا، تقدیمِ فردا کن مرا
یکباره احیا کن مرا، اعجاز کن اعجاز کن
یک تکه ابر، چو باران چکید و رفت
بر باغ و طاق و، بر سر ایوان چکید و رفت
از ره رسید، فصل ِ خزان، از پی ِ خران
با حیله، صورتی چو بهاران کشید و رفت
معشوق ِ بیوفا، به دو صد ناز و دلبری
دامن ز من، چو سرو ِ خرامان کشید و رفت
هرگز گمان نبود، که بی من سفر کند
دست از من ِ خراب، چه آسان کشید و رفت
تا راه ِ بازگشت، نباشد برای ما
خطهای ممتدی، به خیابان کشید و رفت
وآن مرغ ِ عشق ِ قصهء بیانتهای ما
از باغ ِ ما، به روضهء رضوان پرید و رفت
دیو سیاه ِ دوری و بیگانگی و یأس
خطی سیه، به خاطرههامان کشید و رفت
آمد غروب و، عمرِ "سپیدی" به سر رسید
نقشی سیاه، بر سر ایوان کشید و رفت
این چشمِ خونفشان، که بجز خون سخن نداشت
یک روزِ خوش، به گردش ِ دوران ندید و رفت
در پوچی و سیاهی و بیحاصلی و رنج
عمرم، خلاصه به پایان رسید و رفت
آید بَدَم ز سال ِ نو و، نوبهار هم
از راه و رسم و، شیوهء این روزگار هم
از هرچه عشق و مستی و دلدادگی و شور
از عاشقیّ و دلبر و، بوس و کنار هم
از بوستان و از چمن و، از گیاه و گُل
از باغ و راغ و غنچه و، از سبزهزار هم
از رود و، هر چه در آن بود و، آب و جوی
از نهر و بحر و چشمه و، از کوهسار هم
از بلبل و گل و، از مرغ ِ عشق و سار
از شاخ و برگ و خوشه و، از شاخسار هم
از لحظههای تلخ ِ پر از یأس و انتظار
از این خبر که «آید از آنسو سوار» هم
از این نگاههای تیزتر از تیغ و نیشتر
از طعنهها، که گذشت از شمار هم
از این سرم، که یکسره سودای عشق داشت
از این دلم، که باز شده بیقرار هم
آرام آمدی، به دلم خوشنشستی و
آهسته میروی ز بَرَم، سایهوار هم
از مرزِ هرزِ عشق، میگذرم تا رها شوم
آواره میشوم، به خدا، زین دیار هم
نفرین به این زمانه و، این فصل و این بهار
یک نه، دو صد نه، که صدها هزار هم
«اینجا مزار آنکه دلش را ربود، ویس»
مانَد به سنگ ِ قبرِ من، این یادگار هم
اومدم تا بدونين که...
مجبور شدم اين آخرين جمعهء سال رو هم تحمل کنم...












نظرات () لینک مطلب